|
|
|
|
|
خیلی وقت بود که حس و حال نوشتن رو نداشتم .
این پست رو مینویسم تا بلاگفا وبلاگم رو حذف نکنه فقط چند تا تاریخ واسه یاد اوری ۱۸ بهمن ۸۶ ۲۸ شهریور ۷۷۳
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 22:0 توسط علیرضا
|
|
||
|
|
|
|
|
گاهی وقتا انقدرتنها میشم که حتی نزدیکترین دوستم هم نمی تونه تنهاییم رو پُرکنه......... گاهی وقتا تلخی گذشته انقدررواعصابم سوارمیشه که حتی نمی فهمم ازکجا دلم گرفته....... گاهی تموم خوبیها ازیادم میره... وجاشو به بدیها میده... گاهی سخت میشم... مثل سنگ... بیرحم میشم...... اون موقع از همه بدم میاد... ازهمه................. گاهی یه تازه وارد رو انگارکه صدساله میشناسم و واسش میمیرم....... گاهی هم همه برام غریبه اند.............................. گاهی دلتنگم اما ......... نمی دونم برای کی ؟!!!!! .. گاهی یکیو خیلی دوست دارم...... اونقدرکه حاضرم تک تک لحظه هامو باهاش پُرکنم....... گاهی همونی که دوسش داشتم دشمنم میشه... گاهی زندگی برام به قدری تلخ میشه که دیگه حاظرنیستم ادامه بدم... یه پست خیلی نوشته بود : وقتی خدا تورو تا لبه پرتگاه میبره ....بدون یا تو رو در اغوشش گرفته ...یا اینکه میخواد پرواز کردن رو یادت بده.... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 18:38 توسط علیرضا
|
|
||
|
|
|
|
|
۱ - آدم های مورد علاقه من، آنهایی هستند که بزرگ ترین فکر را دارند و کودکانه ترین لبخند را.۲- با اینکه عاشق شب زنده داری هستم و زمان زیادی از شب های زندگی ام را بیدار بوده ام، اما از اینکه مدتی است برای دو قرص نان 7 صبح بیدار میشوم و 11 شب میخوابم ماتم زده و آه-کش نیستم. ۳- با اینکه تقریبا هر وقت که اراده کنم تنها هستم، اما همیشه تنها شدن مرا ذوق زده میکند. ۴- دنیا را میفروشم، هم به بها، هم به بهانه، نه یک بار، که هزار بار، که با هر نفس که فرو میرود و برمی آید آسمان اشک مريز !دست من پر شده از آب دو چشم ، صورتم پر شده از آتش خشم ، ز چه می نالی تو !؟ اشک ها مال من است ! باد و باران گر چه از توست ، ولی ...آه و دلتنگی قبل از باران ، همگی مال من است ... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 13:48 توسط علیرضا
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 22:56 توسط علیرضا
|
|
||
|
|
|
|
|
نمیدونم چی بگم والا
بخدا خسته شدم چرا ما ادما بعضی وقتا جایگاهمون رو گم میکنیم ؟ چرا یادمون میره که ما ادمیم و از یک ثانیه دیگه خودمون هم خبر نداریم . چرا وقتی یک نفر از بودن با ما خوشحال میشه و دوست داره لحظاتش رو با ما بگذرونه وجودمون رو ازش دریغ میکنیم ؟ مگه بودن با اون شخص اسیب جانی یا مالی واسه ما داره ؟ چرا وقتی یکنفر اونقدر دوستمون داره که حاضره واسه یه لحظه بودن با ما جونش رو هم بده .... فکر میکنیم که ازمون چیز زیادی خواسته ؟ چرا وقتی یه نفر بهمون عشق ورزید تو نظرمون خار و ذلیلش میکنیم و اونو لایق خودمون نمیبینیم ؟ حالا اگه همون ادم ابراز محبت نمیکرد ........................در نظرمون ارزش خیلی زیادی داشت .چه بسا که خودمون عاشقش نمیشدیم ؟؟!!!!!! مگه این نیست که هرکدوممون یروز ارزمون این بوده که یه نفر رو داشته باشیم که بشه بهش تکیه کرد و با تمام وجود بهمون عشق بورزه ؟ چرا وقتی اون شخص با پای خودش میاد پیشمون و ابراز محبت میکنه دست رد به سینش میزنیم ؟ چرا بعضی از ماها حتما باید تو زندگی شکست بخوریم و تجربه های تلخی رو بدست بیاریم تا قدر چیزائی رو که داشتیم بدونیم ؟ نه عزیزم اون کسی که به تو ابراز محبت میکنه تشنه عشق نیست ....کمبود محبت هم نداره و ادم بی سر و پائی هم نیست ......... اون شخص تنها و تنها تو رو لایق محبتای خودش دونسته و میخواد تو رو تو اشیونه قلبش جا بده . ..... حالا تو ناز کن .... شخصیتش رو خرد کن ..... اونو کوچیک بشمار ..... اما یروز میرسه که با یه سری تجربه تلخ و دلی شکسته با تمام وجودت به دنبال همون ادم بگردی . دنبال کسی که ارزوش این بود که واسه تو تو زندگی یه تکیه گاه باشه و تنها هدفش رسوندن تو به ارزوهات بود . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 22:37 توسط علیرضا
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز رفتم کوهنوردی . درست مثل قدیما . یادش بخیر .
چند تائی بودیم . هر جمعه برنامه کوهنوردی داشتیم . حتی تو برف و بارون هم برناممون کنسل نمیشد ( اصلا همه عشقش تو برف و بارون بود ) میرفتیم تا نوک قله . یه چائی . یه نون پنیر گردو و ............یادش بخیر بعد میزدیم زیر اواز : یاااااااااااااااااااااااااااااااااااههههههههههههههااااااااااااااااااااااهااااااااااااااااااااا چه روزای خوبی بود . یه روز برفی همه رفتیم دراک . تا قله رفتیم .اخ که چه خاطره خوبی بود . فردای اونروز با تیم مرصاد شیراز مسابقه داشتیم . مسابقه کنسل شد چون همه ما از سرمای روز قبل بدنمون کبود شده بود . مثل جنازه افتاده بودیم تو خونه . حیف که چه زود گذشت . بعضی وقتا حاضرم همه چیزمو بدم تا به اون دوران برگردم . امروز همه خاطره های گذشته تو کوه واسم زنده شد . بیاد گذشته ها از همون پائین شروع کردم به خوندن . اولین شعری که خوندم این بود : کسی غیر از تو نمونده اگه حتی دیگه نیستی همه جا بوی تو جاری خودت اما دیگه نیستی اختیار پاهام دست خودم نبود . انگار اونا هم میخواستن زودتر برسن اون بالا . خیلی خسته شده بودم . دلم میخواست یه جا بشینم استراحت کنم و زود بیام پائین . ولی یه حسی داشت منو تا قله میکشوند . رفتم اره تا اون بالا تا جائی که اگه دستامو باز میکردم میتونستم همه شهر رو تو دستام بگیرم . یه لکه ابر سفید کوچولو داشت روی خورشیدو میگرفت . هوا یکم گرفته شد . بغضم ترکید حال و هوای عجیبی داشتم . من عاشق بارونم . عاشق اینم که روی قله کوه بالای ابرا ایستاده باشم . وقتی بالای ابرا هستم حس میکنم ............... امروز رو نوک اون کوه من و خدا خیلی قول و قرارا با هم گذاشتیم . من به قولام عمل میکنم . خدا جون یه وقت بد قول نشیا !!!! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385ساعت 20:19 توسط علیرضا
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 15:59 توسط علیرضا
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 14:18 توسط علیرضا
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 16:30 توسط علیرضا
|
|
||